سلام
کمی خسته ام ؛ می نویسم
ولی شاید با بغضی بنویسم که صدای هق هق آن ، در کوچه های انتظار آشنای توست
زمان در گذر است ...
عمر شتابان مرا به وادی بادیه نشینان فراق های دلتنگی ، میکشاند
افسوسی توام با آه ...
چشمانم می لرزد
اشکهایم لغزان لغزان روانه است ...
سخت بی قرارم ...
یادم افتاد که بگویم :
بی قراری هایم شده کوله باری از درد و خستگی این زمان
این زمان جانکاه ،فرسود مرا !
دلم ...
دلم به سادگی بی قراری هایم بغض میکند و "میسوزد"...
بغضم پر از هوای آمدن است
نی و نایم ،صدای آمدن است
یادت باشد... خسته ام...
خسته ام....!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 14:32  توسط فراموشی
|
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان كه بايدند
نه بايدها ...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم.
عمري است
لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما چه كسي مي داند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد!
...
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونان كه بايدند
نه بايدها...
هر روز بي تو
روز مباداست!
....::::at...h::::...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 12:33  توسط فراموشی
|
اگر او را ببینم به او می گویم:
که تا چه حد چشم انتظار دیدار او بوده ام و چقدر برای رسیدن به این زمان لحظه شماری کرده ام. (اما ، این در صورتی است که اشکهای جاری شده از چشمانم به من یارای دیدار او و قلب کوچکم تاب تحمل این موهبت بزرگ را داشته باشد) آن روز که کبوتران، غریبانه صلح را انتظار می کشند، روزیست که چشمان ما از سخاوت خورشید پلک نخواهند زد. و صدای بال مرغان مهاجر از دور، همراه موسیقی باد گوشواره گوش ماخواهد شد و قاصدکها پیغام خواهند آورد که: تو برمی گردی
با بیرق حق می آیی،و با شقایقی در میان انگشتانت ...و من ،باور دارم که تو و کبوتران روزی خواهید آمددر کدامین شب کوفه بازخواهی گشت؟ در کدامین اوج در کدامین عروج چشم به راه آمدنت ، در پس تمامی دریچه های زمین ایستاده ام چقدر دلم تنگ شده است! و چشمهایم چه بزرگ شده اند! و نطفه یک سؤال که در سرم بارور می شود! پس تو کی می آیی؟ تو ای وسعت بیداری ای همه دریایی ، که دلم لبریز از عطشهای بیابانی است.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 18:40  توسط فراموشی
|
فراموشت نمی کنم
مرا هر چند بشکستی
نمی خواهم شکست تو
نمی خواهم که اندوهی ببینم حتی در آن چشم مست تو.
نمی خواهم تو را هرگز نمی یابم تو را هرگز
ولی ترک خیال تو نمی دارم روا هرگز
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 13:14  توسط فراموشی
|